Monday, September 7, 2015

خوره ی خرید

به نظرم خرید چیز لذت بخشی است، بعضی ها با خرید آرام می شوند، عده ای هم برای شان سخت است که خرید کنند، اما یک قاعده بخیالم برای همه ی آدمها صادق است اینکه هر کسی خوره ی خرید یک چیز است مثلا یک چیز خاص هست که دوست دارند برای آن پول خرج کنند.
کسی که دوست دارد لباس بخرد و از خرید ان سیر نمی شود، یکی را می شناسم که عاشق خرید ابزار آلات است، هر چند تایی آچار و پیچ گوشتی و اینجور چیزها داشته باشد باز می خرد، دستگاه جوش، حتا پروفیل بر، کس دیگری دیوانه خرید تزیینات دکور منزل، کسی که هوش و روانش سوی خرید ظرف و کاسه است،
خود من البته ازین قاعده دور نیستم، من عاشق خرید لوازم التحرير هستم، انواع مداد و خودکار و مداد فشاری، دفترچه، نمی دانم هیچ کدام را هم خیلی ضروری نیاز ندارم، اما از خرید آن لذت می برم، به خودم که فکر میکنم بنظرم می رسد که شاید در کودکی این چیز ها را نداشتم و حالا دارم کمبود های انوقت را جبران می کنم.
خوب البته نمی شود کمبود را عامل آن دانست زیرا مثلا اگر کسی عاشق خرید شلوار لی ست پس چون در گذشته با باسن برهنه این سو و آن سو می گشته است چنین شده،  نه بنظرم نمی شود آن را قانونی جهان شمول دانست.

Thursday, August 13, 2015

معجزه آبگوشت مرغ

ابگوشتش اگر چه مزه آب می داد اما خوردم و لذت بردم  در واقع بیشتر از ایده اش لذت بردم، آخر تا بحال کسی  آبگوشت نذری درب منزل نیاورده  بود،آبگوشت چی؟  خوب آبگوشت گوسفند بود. درست که فکر میکنم می بینم این سوال آبگوشت چی فقط بین ما افغانها رایج است، ایرانی ها یک نوع آبگوشت دارند و بس، اما ما آبگوشت مرغ هم داریم. 
این نوع غذا احتمالا ایده و اختراع مادران بچه های دهه شصت هست که بتوانند با اندکی گوشت مرغ شکم یک ایل آدم را سیر کنند، اما اینطور نبود که  کیفیت فدای کمیت شود و در واقع اگر مسیح می توانست با دم مسیحایی اش مردگان را زنده کند زن افغان ميتواند با آبگوشت مرغش عین همین کار را بکند. خیلی از همسایه های ایرانی مان هر سال منتظر روضه ها و نذرهای با طعم آبگوشت مرغ هستند. شهرت  این غذای من درآوردی تا کوه های افغانستان هم رفت، مجاهدین خسته از جنگ و جدال با دشمنان بعد از روزها نبرد در کوه ها دلشان فقط یک چیز می کشید، آبگوشت مرغ.
شاید اگر یکی از این مجاهدین سواد و قلمی می داشت در دفتر خاطراتش چنین می نوشت:« پانزده شب و پانزده روز است یک نان جور نخوردیم امروز به قریه تا می شویم،، درب یکی از خانه های را می زنیم که شنیده ایم تازه از ایران امده اند،  اگر چه آنها گپ و گفتشان آدم ووری نیست و ایرانی گگ شده اند اما آبگوشت مرغ شان را نمی شود بد گفت، نمی فامم که از کجا می دانند ما می آییم، همیشه یک اجه در خانه هست، وقتی ما از کوه تا می شویم، دخترهای جوانشان به کوه می روند ... حرامی ها. » 

Wednesday, June 17, 2015

بوسه فرانسوی ،پل عشق ،رز هلندی

به او گفتیم : فلانی دخترهای امریکای جنوبی به زیبایی و لوندی ، دنیا را بند اورده اند ، انوقت تو گشته گشته امده ای باز از همین گلشهر زن بستانی ؟ جوابش درست یادم نیست و چون درست یادم نیست لابد انقدرها قانع کننده نبود. اما همه ی ما در این جمع مردانه تنها به یک نتیجه رسیدیم و ان این بود که این همکلاسی سابق بعد از مدتها زندگی در غربی ترین نقطه دنیا ،حالا به شرق امده برای پیدا کردن دختری چشم و گوش بسته .

چیزی که در مخیله ی هر مرد دیوانه ای قبل از ازدواج تکرار می شود گشتن به دنبال ساده ترین ،مذهبی ترین و پاکترین دختر در کنار زیبایی ظاهری ش . با خودم می گویم چشم و گوش بسته ؟ من که اینجا چنین چیزی نمی بینم  ،ولی امثال این رفیق ما کم نیستند دوستانی که بازمی گردند و دنبال یار وطنی و کمی جوان سال و نیز دارای اوصاف ذکر شده می گردند.

داستان زنان متاهل که حال به هر دلیل کیز مهاجرت شان پذیرفته و راهی دنیای ازاد می شوند کاملا متفاوت است، بسیاری شان دیگر رغبتی به زندگی با شوهر و مرد سابق ندارند و تمایلی برای بردن او نشان نمی دهند .

با خود می گویم ،خوب نمی شود این دسته از زنان را هم نکوهش کرد ،وقتی مردی پشت دسته ی گل و شیرینی اش به چشم بستگی تو فکر می کند ،لابد کسی هم پیدا می شود که بر سفره عقد و در میان پرسش های مکرر عاقد و در ان وقت که به قول حضار عروس رفته است گل بچیند ، حین چیدن گلها به این فکر کند که خوب اگرچه این جناب سر و وضع مناسبی ندارد ،پولدار و ماشین دار و منزل دار نیست اما دسته کم می تواند خرج مرا بدهد ،پس ادم مناسبی ست ،جای گله ای باقی نمی ماند .

شاید به قول ان رند :

کسی اینجا بوسه ی فرانسوی بلد نیست ،اینجا مثل المان پل عشق ندارد ، از رز هلندی هم خبری نیست. 

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...