Monday, September 16, 2013

بیگانه شوی نکو

برخی از جوانان افغان مهاجر در ایران گفته اند  به هنگام گرفتن مدارک شناسایی شان از اداره اتباع خارجی ، برگه ای جلوی روی انها گذاشته شده از انان خواسته می شود ان را امضا کنند، محتوای درون ان این است " تعهد می سپارم به هیچ وجه با یک دختر ایرانی ازدواج نکنم ".

 

چنین ممنوعیتی در مورد دختران افغان وجود ندارد، دختران افغان امروز بیشتر از هر وقت دیگری می توانند وارد دانشگاه شوند و به سطح علمی شان بیفزایند، اما چنین موقعیتی برای مردان افغان کمتر است و در نتیجه نوعی شکاف میان انها بوجود امده است. مردان افغان به لحاظ شغلی و سواد جذابیت کمتری دارند ، برای یک دختر لیسانسه سخت است که با پسری که معلوم نیست سیکل هم دارد یا ندارد ازدواج کند .

 

از طرفی شمار اندک مردان باسواد مهاجر در ایران هم مشکل اشتغال ، متناسب با مدرک تحصیلی شان دارند و باز این موضوع خود دلیل دیگری ست برای کمتر جذاب بودن انها در ازدواج ، بسیاری از انها نیز وضعیت مالی مناسبی ندارند ، در نتیجه همه می دانند چه می شود...

 

برای مردان مجرد افغان عرصه بسیار تنگ شده ، خاستگارانی که از خارج ایران و از اروپا برای بردن دختران افغان مهاجر می ایند عروسی شان را با دلارهای 3000 تومانی در مجلل ترین هتل ها و رستوران ها بر پا می کنند ، و برای دختران دانشجوی افغان ، پسران خاستگار ایرانی  پیدا شده است ،

 

خاستگار ایرانی می تواند بعد از ازدواج در مدت کوتاهی برای همسرش تابعیت ایرانی بگیرد ، وضع مالی و سواد مناسبی دارد ، ارث و میراث مناسبی از پدر و پدر بزرگ داماد می تواند اینده شان را تضمین کند .

 

مردان مهاجر افغان بواسطه ی دستور دولت نه می توانند عشق ایرانی داشته باشند و نه به دلایلی که گفته شد عشق افغان. خیلی از دختران افغان که ازدواج خارج از قوم می کنند توسط فامیل شان طرد می شوند فامیل ها و اقوام احساس غریبه بودن با داماد ایرانی دارند ، از طرفی قوم شوهر هم به این وصلت نگاه مثبتی ندارد و در پاره ای موارد  ان را باعث سر شکستگی می داند.

 

ونیز رسم و رسومات و عادات هر دو قوم بسیار با هم متفاوت است، دوستی  دارم که ایرانی ست و با دختری افغان ازدواج کرده است ،او همیشه متعجب است از مصرف این همه سیر در غذایی که می خورد و معتقد است غذاهای شما افغان ها خیلی چرب است و با ذائقه اش ناسازگار ، اما از ان سو دخترانی که شوهر ایرانی دارند می گویند ، یک چیز مردان ایرانی اصلا و ابدا جالب نیست و ان مخفی بودن میزان درامد انهاست ، انها به هیچ وجه در این مورد صادق نیستند و در عوض قادرند با فصاحت کلامی که دارند  تو را قانع کنند که این موضوع چندان اهمیتی ندارند.

 

احمد جاوید شریف ترانه خوان افغان در این ترانه پاپ ضمن ستایش از دخترافغان به او توصیه می کند.

 

" بیگانه شوی نکو غیر از وطندار "

 

دانلود ترانه " لیلی جان "

حجم 4:67

 

Monday, August 26, 2013

افغان پسرک قد و بالا داری

الا لب و دندان مرواری را قربان

الا شفای جان بیمارم تو باشی

الا عزیز و دلبر و یارم تو باشی

الا میان جمله خوبان گل اندام

الا گل مقبول و بی خارم تو باشی

ترانه های افغان پر از این قبیل  توصیف ها و وصف هاست  از زبان مردی که برای زن مورد علاقه اش همراه با اواهایی سوزناک یا موسیقی های شاد خوانده می شود در تلفیقی از ساز های کهن و یا نو. بسیاری از این توصیف ها انقدر جسمانی اند که دیگر در شنونده جای هیچ شکی باقی نیست که مورد خطاب چه کسی ست .

این ابیات همچون غزل های حافظ دو پهلو نیستند  تا کسانی بتوانند ادعا کنند که مقصود خواننده یا شاعر ، دلبریست از نوع  اسمانی اش و چه و چه ، انطور که همیشه در اینجا یعنی ایران به ما گفته اند و می گویند.

الا اسیر زیر لب خندیدنت من

الا به زیر چشم و پنهان دیدنت من  

الا خدا را ، نه گناهی نه خطایی

الا فدای بی سبب رنجیدنت من

این غزل ها و سخنان عاشقانه الفاظی ست که مردان برای زنان می خوانند ، اما اگر یک زن بخواهد در توصیف مرد مورد علاقه اش  شعری ،غزلی ، ترانه ای بخواند چه خواهد گفت ؟ مشکل همین جاست ، در فرهنگ افغانی ابراز علاقه ی زن به مرد امری نکوهیده پنداشته می شود ، بسیاری ان را موجب کسر شان و منزلت می دانند ، بسیاری می گویند زنان باید بر مسند ناز باشند ، نه نیاز و به همین سبب است که زنان نمی دانند از چه بگویند و از چه بخوانند .

برای افغان ها ترانه ملا ممد جان یک استثناست

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان/سیل گل لاله زار واوا دلبرجان

برو به یار بگو یار تو امد/ گل نرگس خریدار تو امد

برو به یار بگو چشم تو روشن / همان یار وفادار تو امد

بیا ای یار که مجنون تو هستم / خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه ی می / پریشان و جگر خون تو هستم

از روزی که اولین زن خواننده افغان " میرمن پروین " به حسر خانگی خوانندگان زن پایان داد و مسئولین رادیوی ان زمان افغانستان به خانه اش رفتند و از پشت پرده صدایش را ضبط کردند، تنها دغدغه زنان این بود که بیایند و بخوانند و اینکه از چه بخوانند مشکلی بود که تا پیش از ان زیاد رویش فکر نشده بود ، انها امدند و همان اشعاری را خواندند که مردان برای زنان می خوانند.aryana saeed

 

افغان پسرک قدو بالا داری                                  

چشمای خمار ، رخ زیبا داری

ای صدقه شووم جد و اجداد تو را

در مهر و وفا دل دریا داری

چون من نبود بر رخت عاشق زار

بر خویش ببال که چو شیدا داری

عاشق به تو شد دخترای دنیا

ای جان بچگک تو چه ادا داری !

ترانه " افغان پسرک "

خواننده : اریانا سعید

حجم : 4.16 mb

 

Friday, August 16, 2013

چغندر خوی

 

کارگرهای مزارع چغندر بیشترشان یا زن هستند و یا پیرمردهای از کار افتاده یا بچه های کوچک ، چرا که برای صاحبان زمین نمی صرفد مزد مردان جوان را به انها بدهند بنابراین لشکری از این نوع ادم ها که با نصف حقوق هم کار می کردند همیشه خدا صبح علی الطلوع سر خیابانی در گلشهر جمع می شدند تا مینی بوس شان انها را به دورترین مزارع اطراف برساند.

 

تابستان های کودکی ام را همیشه کار کرده ام نه برای اینکه احتیاج به پول ان داشته ام بلکه همین طور،  فقط برای اینکه بیکار نباشم . اما بی بی ( مادر بزر گ) از سر تفنن کار نمی کرد ، بابو ( پدر بزرگ) سال ها بود از کارافتاده و فرتوت شده بود ، در خانه می ماند و ساعت 9 صبح ابگوشتش را روی والور ( چراغ نفتی ) بار می گذاشت تا بی بی شب از راه برسد ، خسته و کوفته و رنجور..

 

با خودم می گفتم چغندر خوی دیگر چه کاریست مگر کسی چغندر را هم می خواباند اصلا چغندر چه شکلی هست . به مزرعه که می رسیدیم دیگر کمرهای همه ی ما شکل صندلی های مینی بوس شده بود البته انهایی که روی صندلی نشسته بودند نه ما بچه هایی که همیشه خدا کف مینی بوس می نشستیم تا گشت های  پلیس راه ما را نبینند و مینی بوسمان  راجریمه نکنند ، همیشه 10 نفر بیش از ظرفیت سوار می شدیم .

 

به مزرعه که رسیدم دانستن خواباندن چغندر یعنی اینکه باید در ردیفی از گیاهان ضعیف و باریک  که پشت سر هم قرار گرفته اند بنیشینی و از10  تا 9 تایش را بکنی و بیندازی کنار و تنها یکی را بگذاری که فرصت رشد داشته باشد ، وسیله ای هم که این کار را با ان انجام می دادی یک دسته ی چوبی داشت که تیغه ی اهنی به ان وصل بود و می گفتندش " دیس خواو" یا همان " دست خواب " یا " شفره " ، برای من دسته اش انقدر بزرگ بود که به دستم جای نمی گرفت . بی بی همیشه سعی می کرد ردیف جلوی مرا خالی کند تا من از باقی کارگرها عقب نمانم ،

 

همیشه از سر کارگرمان که مرد جوانی بود متنفر بودم ، او همیشه بالای سر مان راه می رفت دستهایش را به پشتش گره می زد ، بدون اینکه کاری انجام دهد غرغر می کرد، و دو برابر ما هم مزد می گرفت ، با خودم می گفتم کار این دنیا چقدر وارونه و برعکس است این ادم با ان جوانی راه می رود و بابای جعفر با این پیری اش کار می کند تازه نصف او هم مزد می گیرد. بابای جعفر پیرمرد ریز اندام با صورتی چروکیده و خندان و عاشق گپ و گفت با پیرزن ها بود ، پیرزن ها و پیر مردها همیشه موضوعی برای صحبت داشتند اما ما پسرها و دخترهای جوان گروه ، هیچ گپ و گفتی با یکدیگر  نداشتیم تنها به هم نگاه می کردیم شاید برای این که ما از سرکارگر می ترسیدیم و انها از مادرهایشان شرم می کردند. اما برای مان رد و بدل شدن ان نگاه های دزدکی ، دنیایی از دلخوشی داشت وهر کسی از ظن خودش می شد یار دیگری و این احساس همچون نسیمی که گه گاه در بیایان می وزید و به تن عرق کرده مان می خورد دل انگیز بود و  رنج کار در ان هوای گرم را کم می کرد.

شب ها وقتی سر روی بالش می گذاشتم و صبح زود از خواب بیدار می شدم حس می کردم چقدر شب کوتاه است و چقدر زود افتاب طلوع می کند ، دلم را خوش می کردم به اینکه از تابستان همین چند روز مانده و مهر می اید و می روم مدرسه و دلم می سوخت برای پسرهای  دیگر گروه برای دخترهایی که تمام شدن تابستان فرقی به حالشان نمی کرد ، و حال که از انها می نویسم حتما عروس و داماد شده اند و نمی دانم روزگارشان به چه شکلی ست و  برای بی بی ام که دستهایش همیشه خدا خاکی بود ، برای بابای جعفر برای نه نه حسن و خداوند همه شان را رحمت کناد.

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...