Wednesday, December 18, 2013

دعا نکرده ام

سال هاست دعا نکرده ام

 

گویند " الدعا مخ العباده"

 

عبادت من ، دیوانه است

 

دیوانگان را بازخواستی نیست

 

امشب اما برایت

 

دست به اسمان خواهم برد

 

در شبی تیره و سخت

 

روحم از سقف برون خواهد شد

 

برای تو

 

که از خرابه های گلشهر

 

به خرابه های شام رفته ای

 

هم رزمانت عاشق زینبند

 

اما بر قلب هایشان

 

تیر دخترکان تک تیر انداز چچنی می نشیند

 

سالهاست دعا نکرده ام

 

امشب اما برایت

 

دست به اسمان خواهم برد

روستای مستضعفین

در انتهای خیابان " روح اباد " گلشهر فلکه ی کوچکی ست که در گوشه ای از ان پاسگاه قدیم قرار دارد از کنار همین پاسگاه قدیم که امروز متروکه شده خیابانی نمایان است که اگر وارد ان شوید در دو سوی تان مزارع سبزی دست هایش را برای تان باز می کند و یک خوش امد با بوی ریحان و گشنیز نثارتان می کند .

 

اگر همین خیابان را ادامه دهید چیزی نمی گذرد که به یک روستای کوچک می رسید ، روستای مستضعفین . بیشتر ساکنان مستضعفین افغان هستند و شاغل در مزارع اطراف همین مکان ، اینجا به معنای واقعی یک روستاست،  صدای خروس می اید، بوی پهن و گوسفند به مشام می رسد .

 

جاده ای که از ان یاد کردم این روستا را از گلشهر جدا می کند و اگر گلشهر کره زمین باشد روستای مستضعفین همچون قمری در کنار ان می درخشد ، پیش از این تصورم این بود که بچه های کوچک و کم سن و سال اینجا تنها برای رفتن به مدرسه دراین جاده رفت و امد می کنند و زنان چادری و مردان دوچرخه سوار برای خرید از بازار گلشهر طول این جاده را هر روز می پیمایند ،  اما در یک روز سرد زمستانی با دیدن ان پسرک کوچک چیز های دیگری هم دستگیرم شد .

 

ان وقت ها که نان هنوز ارزان و به سبد کالاهای گران نپیوسته بود ویک عضو از هر خانواده ای یک بغل نان به خانه می برد ، نانوایی ها مثل حالا خلوت نبود با سرد شدن هوا مردمان گلشهر از وحشت بی نانی به نانوایی ها هجوم می اوردند ، چه دعواها و چه زد و خوردهایی که هر روز اتفاق نمی افتاد . در میان این جمع من نیز از حمله کنندگان بودم چه که هوا سرد بود و شکم های گرسنه منتظر .تصویر تزیینی ست

 

انروز در ان صف لعنتی و در ان سرمای سگی یک پسر بچه ی کوچک درست پشت سرم بود . می شد تریک تریک دندانهایش را شنید که از سرما به هم می خورد ، یک تکه لباس کاموایی مندرس تنش بود شلوارش انقدر کوتاه بود که می شد علاوه بر دیدن مچ پایش قسمتی از زانویش را هم دید ، و یک دمپایی جلو بسته ی سبز پایش بود ، درست به سبزی تکه ی کوچک از اب بینیش که از یک سوراخ بیرون زده بود .

 

دو دستش را به هم گره می زد و هر از گاهی بخار دهانش را درون ان هاه هاه می کرد ، نامش اسماعیل بود و اینکه از روستای مستضعفین برای بردن نان امده بود. در ان ظهر سرد زمستانی انچه بیش از همه هنوز در ذهن من جای دارد ان لپ های سرخ و ترک ترک خورده و ان دست هایی بود که می شد سیاهی های لای ترک های ان را هم دید ، انقدر خشک بودند که گویی هرگز رنگ هیچ روغنی را ندیده بود ، گفتم : اسماعیل اگر خانه تان هیچ کرم و روغن و وازلین یافت نمی شود ، غذا که می خورید حتما در اشپزخانه روغن نباتی که دارید ، برو از مادرت کمی روغن نباتی بگیر بمال به دستها و صورتت ، شب ها قبل از خواب .

از حرفم متعجب شده بود اما به ان فکر می کرد ، نوبت گرفتن نانمان شد من زودتر گرفتم و راه افتادم و خداحافظی کردم ، در راه به او فکر می کردم و تصور اینکه او صحبتم را نفهمیده باشد ازارم می داد،  برگشتم و از نزدیکترین دکان یک کرم نرم کننده ارزان خریدم و دوباره به نانوایی بازگشتم ، خبری از اسماعیل نبود ، همه خیابان های اطراف را هم گشتم ، اب شده بود، همچون برف هایی که ارام ارام می بارید و به زمین نرسیده ، اب می شد

Wednesday, December 4, 2013

افتاب تعطیل

نشئگی و دیوانگی و تریاک ، مستی و شراب و سکس،  فلسفه و زن ، جنازه و مردار و گور ، بیهودگی زندگی و نوشتن نامه به کروموزوم های بدن خود ، همه و همه هذیان گویی های شاعر جوان افغان است ، کاوه ی جبران  در کتاب شعرش " افتاب تعطیل " .

بگذارمان که نشئه ی ادم دبل شود

دیوانگی و مستی امشب مثل شود

بگذار تا که مردم دنیا خبر شوند

با این شراب تلخ جهان عسل شود

پیش از این درباره کاوه جبران و کتاب " ترانه و تروریست " در این بلاگ صحبت شد. او در کتاب دومش  افتاب را تعطیل کرده است ، اما مگر افتاب هم تعطیل می شود ، افتاب در سرزمین کاوه جبران تعطیل است ، زیرا زندگی جز حسرت های فروخورده و سردرگمی های مدام چیزی برایش به ارمغان نیاورده ، تنها گه گاه یاد عشقی همچون مریم نوری ست در تاریکی .

بگذار یاد مریم و افکار مسخره

کم ، کم در این پیاله ی تیزاب حل شود

کتاب حاوی اشعاری ست با نگاه تلخ به زندگی و فناپذیری ان . از زنان هم  در این کتاب سخن رفته ، زن از نگاه شاعر در این کتاب به دو دسته تقسیم شده ، یک مادر و دو مریم یا همان عشق ، او یا خود را همچون کودکی می بیند که از مادر جدا افتاده یا همچون جوانی که در فراق یار است و زندگی برایش پریدن از اغوش مادر به اغوش یار است و حال که این چنین نشده سرگردان و پریشان احوال گشته است . aftab_tatil

مادر ببین که دربه دری عادتم شده

شبها شراب و لندغری عادتم شده

شب ها و روزها شده من خانه نیستم

اصلا به زنده گی سر سوزن .. نه نیستم

یک سو شراب و شعر و جهانی شبیه گور

یک سو چخوف و نیچه و لعنت به بوف کور

یک سو فرارو نفرتی از هر چه ادم است

یک سو دلی که سخت گرفتار مریم است

شاعر در ابتدا و مطلع کتاب نامه ای نوشته است برای شخصی و یا چیزی عجیب ، برای کروموزوم هایش و به اصطلاح درد دلی ست از جهان پیرامون و از جنگ و اشغال موطنش

"  کروموی عزیز.....

در کودکی به من گفته اند که لای پاهای هیچ کس حتا خودت نگاه نکن که به دوزخ می روی در انجا اتش می گیری و میسوزی ، به من گفته اند که حتا نام این چیز ها را نبر که قهر خدای عزو جل را بر می انگیزد، خدا خیلی خیلی بزرگ بود کرومو ، من ازش می ترسیدم و انگاه هم ترسیدم .

به لای پای هیچ کس نگاه نکردم حتا خودم ، وقتی می شاشیدم سرم را بالا می گرفتم تا اتش  نگیرم اما یک روز بچه های همسایه به من گفتند : پدر و مادرم کار بدی را باهم کردند که من پیدا شدم . این شاید  اولین جرقه ی وحشتناک در ذهنم بود ولی نمی دانم که این همه پدر و مادرها در اتش دوزخ خواهند سوخت یا نه ؟ .....

کرومی عزیز

زندگی در اینجا به دو تا برج وابسته است ، وقتی از هم می پاشند ، کروموزوم هایی از ان سوی ابها می ایند  و تو در اینجا یاد می گیری درس بخوانی و مغز گنده ات را از اطلاعات پر می کنی ، عاشق می شوی اما مریم با ادم بی پول ، احساساتی و دیوانه دوست نمی شود .خانواده ات از ادم بیکار و ولگرد بدشان می اید ........... نفرین به کاپیتالیزم ...... بعد از اینکه برج ها را زدند تو می توانی اینجا همه چیز پیدا کنی مثلا " دوست دختر ، قوطی های خالی پپسی ، تاریخ پنج هزار ساله ، فلم های شاهرخ خان، دیازپام ، البوم های شکیرا ، غیرت افغانی ، حساب بانکی ، ویسکی جک دانیل ، دیوان حافظ ، زندگی نامه نیچه ، دوستان نامرد ،............ راستی یادم رفت . جنس خاکمان هم از تروریست است. زوم ،  اگر تریاکی نشویم ، اگر از گرسنگی و سرما نمیریم ، اگر از بمب های امریکایی جان سالم بدر بریم ، حتما وقتی یک نفر انتحار کند جزو صد کشته شده هستیم ، هیچ کس برای ما گریه نخواهد کرد .. . "

افتاب تعطیل

کاوه جبران

ناشر:انجمن قلم افغانستان

بنگاه انتشارات میوند کابل

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...