Monday, August 26, 2013

افغان پسرک قد و بالا داری

الا لب و دندان مرواری را قربان

الا شفای جان بیمارم تو باشی

الا عزیز و دلبر و یارم تو باشی

الا میان جمله خوبان گل اندام

الا گل مقبول و بی خارم تو باشی

ترانه های افغان پر از این قبیل  توصیف ها و وصف هاست  از زبان مردی که برای زن مورد علاقه اش همراه با اواهایی سوزناک یا موسیقی های شاد خوانده می شود در تلفیقی از ساز های کهن و یا نو. بسیاری از این توصیف ها انقدر جسمانی اند که دیگر در شنونده جای هیچ شکی باقی نیست که مورد خطاب چه کسی ست .

این ابیات همچون غزل های حافظ دو پهلو نیستند  تا کسانی بتوانند ادعا کنند که مقصود خواننده یا شاعر ، دلبریست از نوع  اسمانی اش و چه و چه ، انطور که همیشه در اینجا یعنی ایران به ما گفته اند و می گویند.

الا اسیر زیر لب خندیدنت من

الا به زیر چشم و پنهان دیدنت من  

الا خدا را ، نه گناهی نه خطایی

الا فدای بی سبب رنجیدنت من

این غزل ها و سخنان عاشقانه الفاظی ست که مردان برای زنان می خوانند ، اما اگر یک زن بخواهد در توصیف مرد مورد علاقه اش  شعری ،غزلی ، ترانه ای بخواند چه خواهد گفت ؟ مشکل همین جاست ، در فرهنگ افغانی ابراز علاقه ی زن به مرد امری نکوهیده پنداشته می شود ، بسیاری ان را موجب کسر شان و منزلت می دانند ، بسیاری می گویند زنان باید بر مسند ناز باشند ، نه نیاز و به همین سبب است که زنان نمی دانند از چه بگویند و از چه بخوانند .

برای افغان ها ترانه ملا ممد جان یک استثناست

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان/سیل گل لاله زار واوا دلبرجان

برو به یار بگو یار تو امد/ گل نرگس خریدار تو امد

برو به یار بگو چشم تو روشن / همان یار وفادار تو امد

بیا ای یار که مجنون تو هستم / خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه ی می / پریشان و جگر خون تو هستم

از روزی که اولین زن خواننده افغان " میرمن پروین " به حسر خانگی خوانندگان زن پایان داد و مسئولین رادیوی ان زمان افغانستان به خانه اش رفتند و از پشت پرده صدایش را ضبط کردند، تنها دغدغه زنان این بود که بیایند و بخوانند و اینکه از چه بخوانند مشکلی بود که تا پیش از ان زیاد رویش فکر نشده بود ، انها امدند و همان اشعاری را خواندند که مردان برای زنان می خوانند.aryana saeed

 

افغان پسرک قدو بالا داری                                  

چشمای خمار ، رخ زیبا داری

ای صدقه شووم جد و اجداد تو را

در مهر و وفا دل دریا داری

چون من نبود بر رخت عاشق زار

بر خویش ببال که چو شیدا داری

عاشق به تو شد دخترای دنیا

ای جان بچگک تو چه ادا داری !

ترانه " افغان پسرک "

خواننده : اریانا سعید

حجم : 4.16 mb

 

Friday, August 16, 2013

چغندر خوی

 

کارگرهای مزارع چغندر بیشترشان یا زن هستند و یا پیرمردهای از کار افتاده یا بچه های کوچک ، چرا که برای صاحبان زمین نمی صرفد مزد مردان جوان را به انها بدهند بنابراین لشکری از این نوع ادم ها که با نصف حقوق هم کار می کردند همیشه خدا صبح علی الطلوع سر خیابانی در گلشهر جمع می شدند تا مینی بوس شان انها را به دورترین مزارع اطراف برساند.

 

تابستان های کودکی ام را همیشه کار کرده ام نه برای اینکه احتیاج به پول ان داشته ام بلکه همین طور،  فقط برای اینکه بیکار نباشم . اما بی بی ( مادر بزر گ) از سر تفنن کار نمی کرد ، بابو ( پدر بزرگ) سال ها بود از کارافتاده و فرتوت شده بود ، در خانه می ماند و ساعت 9 صبح ابگوشتش را روی والور ( چراغ نفتی ) بار می گذاشت تا بی بی شب از راه برسد ، خسته و کوفته و رنجور..

 

با خودم می گفتم چغندر خوی دیگر چه کاریست مگر کسی چغندر را هم می خواباند اصلا چغندر چه شکلی هست . به مزرعه که می رسیدیم دیگر کمرهای همه ی ما شکل صندلی های مینی بوس شده بود البته انهایی که روی صندلی نشسته بودند نه ما بچه هایی که همیشه خدا کف مینی بوس می نشستیم تا گشت های  پلیس راه ما را نبینند و مینی بوسمان  راجریمه نکنند ، همیشه 10 نفر بیش از ظرفیت سوار می شدیم .

 

به مزرعه که رسیدم دانستن خواباندن چغندر یعنی اینکه باید در ردیفی از گیاهان ضعیف و باریک  که پشت سر هم قرار گرفته اند بنیشینی و از10  تا 9 تایش را بکنی و بیندازی کنار و تنها یکی را بگذاری که فرصت رشد داشته باشد ، وسیله ای هم که این کار را با ان انجام می دادی یک دسته ی چوبی داشت که تیغه ی اهنی به ان وصل بود و می گفتندش " دیس خواو" یا همان " دست خواب " یا " شفره " ، برای من دسته اش انقدر بزرگ بود که به دستم جای نمی گرفت . بی بی همیشه سعی می کرد ردیف جلوی مرا خالی کند تا من از باقی کارگرها عقب نمانم ،

 

همیشه از سر کارگرمان که مرد جوانی بود متنفر بودم ، او همیشه بالای سر مان راه می رفت دستهایش را به پشتش گره می زد ، بدون اینکه کاری انجام دهد غرغر می کرد، و دو برابر ما هم مزد می گرفت ، با خودم می گفتم کار این دنیا چقدر وارونه و برعکس است این ادم با ان جوانی راه می رود و بابای جعفر با این پیری اش کار می کند تازه نصف او هم مزد می گیرد. بابای جعفر پیرمرد ریز اندام با صورتی چروکیده و خندان و عاشق گپ و گفت با پیرزن ها بود ، پیرزن ها و پیر مردها همیشه موضوعی برای صحبت داشتند اما ما پسرها و دخترهای جوان گروه ، هیچ گپ و گفتی با یکدیگر  نداشتیم تنها به هم نگاه می کردیم شاید برای این که ما از سرکارگر می ترسیدیم و انها از مادرهایشان شرم می کردند. اما برای مان رد و بدل شدن ان نگاه های دزدکی ، دنیایی از دلخوشی داشت وهر کسی از ظن خودش می شد یار دیگری و این احساس همچون نسیمی که گه گاه در بیایان می وزید و به تن عرق کرده مان می خورد دل انگیز بود و  رنج کار در ان هوای گرم را کم می کرد.

شب ها وقتی سر روی بالش می گذاشتم و صبح زود از خواب بیدار می شدم حس می کردم چقدر شب کوتاه است و چقدر زود افتاب طلوع می کند ، دلم را خوش می کردم به اینکه از تابستان همین چند روز مانده و مهر می اید و می روم مدرسه و دلم می سوخت برای پسرهای  دیگر گروه برای دخترهایی که تمام شدن تابستان فرقی به حالشان نمی کرد ، و حال که از انها می نویسم حتما عروس و داماد شده اند و نمی دانم روزگارشان به چه شکلی ست و  برای بی بی ام که دستهایش همیشه خدا خاکی بود ، برای بابای جعفر برای نه نه حسن و خداوند همه شان را رحمت کناد.

Sunday, July 28, 2013

بلندی های بادگیر

می گویند میان عشق و نفرت خطی ست به باریکی یک مو ، ادم ها می توانند به دیگری یا به همه دنیا عشق بورزند یا از ان متنفر باشند . مانند "هیث کلیف"  در رمان " بلندیهای بادگیر"  اثر " امیلی برانته"  ، این رمان را انقدر عاشقانه تفسیر کرده اند که ما فارسی زبان ها نامش را گذاشته ایم " عشق هرگز نمی میرد" ، که به نظرم زیاد مناسب این کتاب نیست . bolandihaye badgir

 

اقای ارنشاو ثروتمند ، از دسته عالی جناب هایی که از طبقه ی اشرافیت ویکتوریایی ست ، جوان بی کس و کار و کولی زاده ای را برای سرپرستی به ملک خویش می اورد که نامش هیث کلیف است ، این جوان که بهره ای از ادب و تربیت ندارد به زودی با فرزندان ارنشاو و باقی اهل خانه در تضاد قرار می گیرد ، هیندلی پسر ارنشاو رفتاری بد و تحقیر امیز با او دارد اما کاترین دختر ارنشاو به تدریج عاشق هیث کلیف می شود .

 

باقی داستان شرح ماجرای عشق نافرجام این دو است و اینکه کاترین علی رغم عشق بسیار به هیث کلیف تصمیم می گیرد با مرد دیگری ( ادگار)  ازدواج کند زیرا اعتقاد دارد اگر او و هیث کلیف ازدواج کنند هر دو تا اخر عمر  فقیر و بی چیز خواهند بود در حالی که با ازدواج با یک ادم ثروتمند می تواند کمک حال هیث کلیف نیز باشد .

 

اما جمله ای مشهور در این کتاب وجود دارد ، امیلی برانته نویسنده کتاب از زبان کاترین ان را بیان می کند ،" جنس روح ادم های عاشق یکی ست "

 

بخشی از کتاب :

 

" کاترین : من هیث کلیف را بدون توجه به قیافه و ثروت و این  مسائل دوست دارم انگار که یک روح در دو بدن هستیم ، اما روح ادگار شبیه من نیست ......  بدون هیث کلیف من در این دنیاغریبم . عشق من به ادگار مثل درختان بیشه است  که در اثر زمان و در زمستان بی برگ و بار می شود در حالی که عشق من به هیث کلیف همچون صخره ها پایدار است ... "

 

به شخصه ادم هایی را دیده ام که در زندگی شان به همه چیز رسیده اند فرزند ، خانه ، شغل ، ثروت و جایگاه اجتماعی اما همواره نظر به زندگی دیگری دارند و وقتی از کنه وجود چنین حالتی اگاه می شوی ، خواهی دانست که میان او و ان دیگری سالها قبل سر و سری وجود داشته است . این قبیل ادم ها هرگز خوشبختی واقعی را احساس نمی کنند .

 

هیث کلیف عمارت "وثرینگ هایتز " را ترک می کند و با کار بسیار ثروتمند می شود و دوباره باز می گردد ، اما برای انتقام ، انتقام از ادم های دو و برش ، او اندک اندک تبدیل به هیولایی می شود که از درد و رنج دیگران لذت می برد. با خواندن این کتاب هر چه بیشتر و بیشتر از او متنفر خواهید شد.

 

در این کتاب امیلی برانته از دو عمارت یاد می کند " وثرینگ هایتز" و " تراش کراس کرنج " که ماجراهای رمان  بیشتر در این دو مکان می گذرند. این دو مکان همانند قهرمان های داستان دارای شخصیت هستند . این دو بنا حالت زن ومرد را نشان می دهند که شکافی عمیق میان ساکنان هر دو ملک وجود دارد و تنها هنگامی این دو بنا به زیبایی و شکوه خود می رسند که میان وارثان انها عشقی عمیق و زیبا شکل می گیرد .

 

هیث کلیف مرده است و تنها روی سنگ قبرش همین یک جمله را نوشته اند ، هیث کلیف

بخشی از کتاب : " حال مردم دهکده می گویند که گاهی ارواح مرد و زنی را می بینند که در این نواحی پرسه می زنند

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...