Showing posts with label سفر. Show all posts
Showing posts with label سفر. Show all posts

Monday, December 31, 2012

اژانس هوایی

برای خرید بلیط هواپیما وارد نمایندگی این هواپیمایی شده ام که نمی خواهم نامش را اینجا بیاورم . طبقه ی دوم یک اپارتمان مسکونی ، بلیط را برای یکی از اقوام می خواهم ، مرا به اتاقی هدایت می کنند که مخصوص صدور بلیط برای پروازهای افغانستان است .
متصدی که مرد میان سالی ست ان سوی میز کارش نشسته پست مونیتور سیستمش و کارم کمی طول می کشد . برای همین قدری انجا معطل شدم در این مدت بسیار چیز ها دستگیرم شد.
در سریال های ایرانی مدام نمایش می دهند که ایرانی جماعت کار نمی کند کارمند ها همیشه در حال صحبت از این و ان با هم هستند چیزی که پیدا نمی شود در ادارات ایران ، کار است ، همیشه فکر می کردم این یک طنز و اغراق است برای خنداندن مردم ، اما ان روز در ان یک ساعت معطلی جهت جور شدن مدارک سفر فامیل ، خیلی از این تصورات من تغییر کرد .
از اتاق پذیرایی رو به رو صدای خنده و قهقهه می اید عده ای مرد دور هم جمع شده اند چای می خورند ، گل می گویند و گل می شنوند .
__حسین اقا یرگه رو دیدی چی کرکر خینده بود
__ها هموجور
__ حسین اقا ، وقتی ای سریال " شب بخیر لورا" شروع موشود ، کل  لرستان چراغا خاموش مرفت ، همه خواب .
__جات خالی محرم ای فامیل ما نذر مداد ، یره چی شله ای !! شله فقط شوله ی مشد ، نذری یار تو سطل کرده بودند گذیشته بودند رو پله ها مردوم همی جور می امدند ور مدشتن موبودن بالا.
ای افغانی یای ناکس مدنی چیکار مکردن ، سطل رر می گرفتن موبودن بالا موخوردن باز از اسانسور دوباره می یمدن باز یکی دیگه مگرفتن. عجب ادمایی ن اینا.
مرد میان سال ایمیلش را چک می کرد و در سایت های دیگر چرخ می زد و ضمن این کار مدام تلفن جواب می داد . از صحبت ها معلوم بود پشت خطی ها افغان هستند و زیاد با لهجه ی غلیظ تهرانی دوست مان اشنا نیستند و یک موضوع را چند بار می پرسند ، کارمند میان سال هر بار گوشی تلفن را محکم تر در جایش می کوبید ، گویی که از ارباب رجوع ها که مزاحم وبگردی اش هستند  چنان خسته است که دلش می خواهد تا قیام قیامت بخوابد .
در اخرین مکالمه اش دیگر طاقت از کف داد و اه و افی کشید  و زیر لب گفت " اینا دیگه کی هستند ؟"
کارم تمام شده و از پله ها پایین می ایم ، با خودم می گویم :
" اگر من در کشورم بودم و پشت ان میز نشسته بودم و ارباب رجوعم یک ایرانی یا هر خارجی دیگری بود هرگز سعی نمی کردم موضوعات یا کلماتی بگویم که او حتا به قدر دانه ی ارزنی برنجد..هرگز هرگز "
" خدا را شکر که من در کاری نیستم که بخواهم در ان وقتم را به بطالت بگذرانم "
حالا می فهمم که چرا می گویند شرکت های هوایی در ایران زیان ده هستند ، انبوهی کارمند ، مراجعات حضوری بی خود در حالی که می شود همه این کارها را از طریق اینترنت انجام داد.

به کجا چنین شتابان؟

مسافر چه بی خیال می رود انگار نه انگار که تو وجود داری ، دلی داری ، نفسی داری ، تو را نمی بیند گویی غریبه ای هستی که برایش تنها و تنها دست تکان می دهی ، دستمال سپیدت را می بیند اما بی خبر است از اشک های درون ان  . مسافر که می رود تو می مانی و هزار اندوه ، خدا نکند که چیزی تو را به یادش اندازد ، سرت را گرم می کنی به این و ان. احساس می کنی گیر کرده ای در این سنگ و خاک های کوهستان همچو گون که پایش بسته است و نسیم ارام از او می گذرد .
و نسیم گریز پای را از حال گون چه خبر است ؟ گون
به کجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد
دلِ من گرفته زينجا، هوسِ سفر نداري؟
زغبار اين بيابان
همه آرزويم اما… چه کنم که بسته پايم
به کجا چنين شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
شفیعی کدکنی

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...