Thursday, May 16, 2013

بفرمایید بنشینید صندلی عزیز

برای خیلی از ما طنز یعنی اینکه یکی بیاید و حرف خنده داری بزند ادایی و شکلکی در اورد و بعد دهان هایمان تا بناگوش باز شود ، از ته دل بخندیم . خیلی وقت ها طنزبا مسخرگی و یا استهزاء دیگری همراه است .

اگر نگاهی به لطیفه هایی که میان مردم جاریست بیاندازیم بیش از نیمی از انها به یکدیگر خندیدن است ، بیشتر لطیفه های ایرانی با کلمه های " ترکه .... لره .. شمالیه.... غضنفر " شروع می شوند. برای ما افغان ها هم داستان همین است ، کوهستانی خطاب کردن قوم هزاره ، شوخی با سادگی و ساده لوحی مردمان شمال افغانستان ، شکل و شمایل و طرز لباس پوشیدن پشتون ها و یا لهجه ی هراتی ها را تقلید کردن همه ، مثالهایی از این دست اند.

همه اینها برای این است که به ما یاد نداده اند طنز یعنی چه . داستان ها و نمایش های طنزی که در مدرسه ها برای ما ترتیب داده بودند پر بود از مسخره بازی و لودگی ، طنز برای ما یعنی لودگی ، خالی از هر گونه معنا . یعنی اینکه بیایی صدای خر در اوری و بعد همه برایت کف بزنند.akbar eksir

کار اکبر اکسیر شعر گفتن است ، اما او در این معجون شعری اش طنز را هم ریخته است ، طعم واقعی اش اما تلخ است ،شکر طنز تنها لایه بیرونی شعرش  را پوشانیده است ، طنزی  که مزه ی تلخ می دهد . شعر فرانوی اکبر اکسیر  ، خواندنش هی بدک نیست ، همه کتاب را که ورق بزنی به شعر شباهتی ندارد ، اما تو را ارضاع می کند ، لبخند خواهی زد ، لبخندی که زود از لبانت محو می شود .

اکبر اکسیر وقتی کتاب بینوایان را می بیند یاد ویکتور هوگو نمی افتد بلکه طرح جلد گالینگور زرکوب است که او را به فکر وا می دارد :

بینوایان

با جلد گالینگور زرکوب

شیک و پیک    چاق و چله

به قیمت

خرج یک ماه بینوایان

                   به بازار امدeksir

تا دختر عالی جناب ایکس

در ویلای اختصاصی شمال فصل فصل بخواند

و به گیس کوزت های جهان

                                  قاه قاه

                                          گریه کند!

و وقتی شعر " غیرت " او را می خوانی ، می اندیشی ، به سیاه پوشی ،

 به ان همه تیغ هایی که برای غیرت اخته می شوند.

از میان طنز نویسان افغان تنها "کاکه تیغون"عزیز را می شناسم که او هم چند صباحی ست افتاب مهربانی اش بر ما نمی تابد خدا کند که جور باشد و بی غم .

Wednesday, May 15, 2013

ترانه محلی افغان" زنده باد رئال مادرید"

سالها قبل فوتبال برای ما بچه های دبستان ، مدرسه و دبیرستان تنها ورزش نبود، عشق بود دوست داشتی مثل پله باشی دوست داشتی همچون رونالدو هیچ مدافعی مقابلت یارای ایستادن نداشته باشد . یا اینکه می خواستی احمد عابد زاده باشی وروی اسفالت های خشک و سخت ، شیرجه بزنی و بچه های محل برایت هورا بکشند .

کفش ها، لباس ورزشی و سرو صورتت روز جمعه از شکل و شمائل ادم ها می افتاد چرا که ساعتها زیر افتاب گرم و یا هوای سرد روی خاک ها بازی می کردی برایت مهم فوتبال بود . دبیرستان دوستی داشتم که هرگز نه فوتبال خوبی داشت نه اهل ورزش بود و نه مثل هیچ کدام از ما فوتبالی ها لباس ورزشی می پوشید اما گفت : که برای خاطر تیم استقلال و طرفداری از ان تیم ، کتک سختی از پرسپولیسی ها خورده است برای اینکه در یک اقدام شجاعانه پرچم سوراخ شده ی قرمز رنگی را به دست گرفته و به میان قرمزها رفته است.

از خنده دلدرد گرفتم و گفتم : فلانی تو که اهل فوتبال نیستی چطور شد این اتفاق افتاد ؟ حرف زیبایی زد و اینکه درست است اما در این دنیا باید که حزب باد نباشی ،  تنها ان میان ایستادن و نگاه کردن به هر چیزی هرگز درست نیست ، درست یا غلط ، یک سوی قضیه را تو بگیر ، طرفدار یک گروه باش باقی قضایا حل است.

درست یا غلط هنوز هم این ورزش را رها نکرده ام یک توپ پلاستیکی چند لایه و دو تا تیر دروازه جمعه ها می تواند ما را سرگرم کند. هیچ کدام مان کریس رونالدو ، مسی یا بنزما نخواهیم شد . اما باز هم ادامه می دهیم . چرا که باختن یعنی ایستادن و نگاه کردن .

روزهای جمعه خیلی از افغان های دیگر را هم می بینم که به خاطر سن بالایشان رسما انها را " کربلایی "خطاب می کنند اما سرسختانه به دنبال توپ می دورند و انچنان با انگیزه زیر پایت تکل می زنند که تو فکر می کنی اینجا مسابقه ای ست برای فتح جام باشگاه های اروپا.

رئال مادرید و بارسلونا میان ما افغان های مهاجر در ایران  محبوبیت زیادی دارد . من رئالی هستم و این ترانه خوان افغان، ترانه محلی " زنده باد رئال مادرید " را  در ستایش این تیم خوانده است . نام خواننده اهنگ مسعود همنوا هنر‌مند جوان که اهل قطغن زمین در شمال افغانستان است.

دانلود ترانه محلی" زنده باد رئال مادرید " 5:90  mb

Monday, May 6, 2013

مستی

عربده می کشند ، داد و حوار به راه انداخته اند ، همه از سر راه شان کنار می روند ، شیشه می شکنند ، ماشین خط می اندازند ، بساط بساطی ها را له و  لورده می کنند ، فحش های بی ناموسی می دهند ، به کی ؟ به زمین  و زمان ، به این تنه می زنند ، ان را هول می دهند . اری این اخرش هست اخر همه چیز ، مردم ترسیده اند می گویند : " بروید که انها مست کرده اند" .

اشتباه نکنید نمی خواهم ملامتشان کنم  ، یا مثل این پیرمرد بگویم : " ولدای زززنا " " بی پدر مادرا ". فوقش دو خیابان انطرف تر می روند و بالا می اورند حالشان  بهتر می شود . ولی یک چیز این مست ها را دوست دارم همین که بی اختیار می شود همیشه یکی دو نفر دیگر هستند که زیر بغلش را می گیرند یا دست حلقه می کنند دورش که خراب کاری نکند ، بدو بدو دنبال چایی سیاه و غلیظ می گردند که به خوردش دهند بلکه لامذهب ببرد ، ارام شود ، قرار گیرد ، اما مثل اینکه اینها از این حلقه هم گریخته اند و زده اند به سیم اخر .

بچه سوسول نیستند ، اینجا پایین شهر است ، تیپ و قیافه شان به این حرف  ها نمی خورد ، بد مستی های عشرت امیز، اتهام  خیلی خیلی با کلاسی است . مشخص است که کاپشن خلبانی اش را لااقل پنج سال است می پوشد ، چرکهای روی استینش دیگر با رنگ پارچه یکی شده است ، هیچ جوانی که کمی از مد بداند این روزها شلوار شش جیب نمی پوشد شلوارش انگار به پاهایش چسپیده است ، کفش قیصری اش هم به قدمت همان قیصر است .

موهای ژولیده اش مدتهاست رنگ شانه ندیده اند ، در همین حالت مستی هم تسبیحش را رها نمی کند، از این مجموعه تنها چیزی که برق می زند زنجیری ست که دور گردنش انداخته است ، شاید زنجیری ست که دختر همسایه برای او خریده  است ، همان دختر همسایه ای که فقط می تواند ظهرها از مدرسه امدنش را انتظار بکشد ، تازه اگر گشت انتظامی ان دور برها نباشد .

حتما این بار که بطر عرق سگی گرفته اند ، از همان ها که در شیشه ، یا بطری نوشابه خانواده می ریزند شاید هم توی پلاستیک فریزر اورده اند ، پولی نداشتند که نوشابه خانواده زمزم هم بخرند و قاطی اش کنند تا مثلا کمی از سگی بودنش کم کنند ، دور هم جمع شدند و استکان های چای مسجد محل را دزدیده اند که مثلا پیک پیک بخورند به سلامتی سه کس :" ناموس و رفیق و بی کس"

شاید اصلا پدر ندارد ، مادرش کار می کند تا خرج اعتیاد برادر بزرگش را بدهد ، که هیچ چیز از دست سرقت های او در خانه باقی نمانده است  ، شاید هم متوجه رفت و امدهای مشکوک مردی شده که گاه گاهی به خانه شان می اید ، ماشینش را چند کوچه ان طرف تر پارک می کند.

اما نه ، کمی ان سوترچراغانی ست ، صدای ساز و اواز می اید  ، به گمانم دختر همسایه را امشب می برند. 

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...