Monday, December 31, 2012

به کجا چنین شتابان؟

مسافر چه بی خیال می رود انگار نه انگار که تو وجود داری ، دلی داری ، نفسی داری ، تو را نمی بیند گویی غریبه ای هستی که برایش تنها و تنها دست تکان می دهی ، دستمال سپیدت را می بیند اما بی خبر است از اشک های درون ان  . مسافر که می رود تو می مانی و هزار اندوه ، خدا نکند که چیزی تو را به یادش اندازد ، سرت را گرم می کنی به این و ان. احساس می کنی گیر کرده ای در این سنگ و خاک های کوهستان همچو گون که پایش بسته است و نسیم ارام از او می گذرد .
و نسیم گریز پای را از حال گون چه خبر است ؟ گون
به کجا چنين شتابان؟ گون از نسيم پرسيد
دلِ من گرفته زينجا، هوسِ سفر نداري؟
زغبار اين بيابان
همه آرزويم اما… چه کنم که بسته پايم
به کجا چنين شتابان؟
به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
شفیعی کدکنی

Friday, December 14, 2012

اشک در چشم ، فریبنده ترت می بینم

گذر زمان خیلی کسان و خیلی چیز ها را از یاد ادم می برد. اما خوب در عوض برخی چیز ها و برخی ادم ها سالها با تو هستند ، پاک نمی شوند ، پاک کن  زمان روی انها اثری ندارد. معلم زیست شناسیی داشتیم که بچه سی متری طلاب بود یک موتور هندا داشت که در حیاط مدرسه درست روبه روی پنجره ی کلاس پارک می کرد و مدام ان را می پایید .
بچه ها هم می گفتند " اقا حالا یه هندا هم شما درن ، ول کنن دگه  از صبح نیگا موکونن" . معلم هم با خونسردی می گفت " بچه بیمه ندره ، مترسوم بوبورن" .
روزی از خواص " اتر" با بچه ها صحبت می کرد. می گفت چه و چه اثری دارد و از جمله اینکه شدیدا باعث بیهوشی در ادم ها می شود از این خاصیت در اتاق عمل استفاده می شود . بعد ماجرایی را تعریف کرد که مطمئن هستم تا اخر عمر اثر بهوشی اتر از یاد هیچ کدام ما نخواهد رفت .
استاد گفت که " یکی از بچه های محل روزی دوست دخترش را به خانه دعوت می کند ، البته روزی که هیچ کس در خانه شان نبوده است تا بتواند از او کام دلی بگیرد . از این رو قبل از امدن دوست دختر گرامی پسره کمی اتر بر می دارد و می زند به پشتی ها و زیر انداز. دختره هم از همه جا بی خبر اولین لیوان چایی را نخورده چپه می شود .
بچه محل هم که نقشه اش را عملی شده به حساب می اورد وارد اتاق می شود ، مشغول در اوردن لباس و اینها بوده است غافل از اینکه اتر روی خودش هم اثر دارد و قبل از اینکه کاری از پیش ببرد او هم همان جا می افتد .
فکرش را بکنید که وقتی خانواده ی طرف برگشته اند با چه صحنه ای روبه رو شده اند . "
برای من یکی از استاد های دوران دبیرستان تنها با یک بیت شعر در ذهن حک شده است.
خانمانسوز بود اتش اهی ، گاهی / ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی .
این استاد شیفته ی اشعار عاشقانه بود . هر از گاهی شعری می اورد ، انقدر زیبا دکلمه می کرد که غرق می شدی ، کم سن و سالتر از ان بودیم که بدانیم عشق چیست و عاشقی کدام است ، اما این اشعار ان روزها نا خود اگاه با دل هایمان بازی می کرد . حالا که فکرمی کنم ، با خود می گویم شاید او هم ان روزها دل در گروه بوده است . ان وقت ها نه حافظه ای بود و نه عشقی به شعر اما تنها و تنها یک بیت به یادم مانده بود . سالها انقدر دنبال این شعر و سراینده ان گشتم تا اینکه سرانجام دانستم شعر از استاد " معینی کرمانشاهی " است .
خانمانسوز بود اتش اهی ، گاهی / ناله ای  می شکند پشت سپاهی گاهی
گر مقدر بشود ، سلک سلاطین پوید / سالک بی خبر ، خفته به راهی گاهی
قصه ی یوسف و ان قوم چه خوش پندی بود/ به عزیزی رسد ، افتاده بچاهی گاهی
هستیم سوختی از یکنظر، ای اختر عشق / اتش افرزو شود ، برق نگاهی گاهی
روشنی بخش از انم که بسوزم چون شمع / رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی
عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب / بنشیند بر گل ، هرزه گیاهی گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی / دل برقصد ببر، از شوق گناهی گاهی
اشک در چشم ، فریبنده ترت می بینم /در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی / جلوه بر قریه دهد ، خرمن کاهی گاهی
 
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم / بهر توفان زده ، سنگیست پناهی گاه    
 

Tuesday, December 11, 2012

ملا ممد جان

خیلی ها ترانه "ملا ممد جان"  از مشهورترین تصنیف های افغانی را شنیده اند. اما انچه در اینجا اهمیت دارد این است که این ترانه و اشعار ان در گروه سروده های  خاص و بسیار پیشرو است چرا که سرایند ان یک زن است و در توصیف عشق او به مرد دلخواهش سروده شده است .

چیزی که در بسیاری از فرهنگ ها نوعی تابو به حساب می اید . اینکه زنی جرات به خرج دهد و از عشقش به مردی بگوید. بسیاری از  داستان های عاشقانه، در ادبیات ما شرقی ها برگرفته از عشق جوانکی به یک دختر است که در وصف شوریدگی و حس و حال به ان دختر گفته ، سروده و خوانده شده است ، حال از میان همین ادبیات شعری از لب لعل و میگون یار می گوید اینبار نه از زبان پسر  که از زبان دختر .

اینکه این گونه ابراز عشق ها هرگز وجود ندارد گپ نادرستی است ، وجود دارند و تنها و تنها در همان محفل های زنانه و بدور از تجمع های مردان خوانده و گفته می شوند. دلیل ان  هم واضح است زنی که به عشق فکر می کند ،از نگاه جامعه ما برابر است با بی چشم و رویی ، بی حیایی و سرانجام فاحشگی. برای بدور ماندن از چنین برچسپ هایی زن جامعه ما باید خودش را مانند یک تکه ی سنگ بی حس و حال و احساس نشان دهد . تا همه بگویند او نجیب است ، سر به زیر است و افتاب و مهتاب ندیده . ملا ممد جان

" دوستان عایشه از عشق او به طلبه ی جوانی که هفته ها پیش کنار رود یکدیگر را دیده بودند اگاهند . برای دوری از پریشان حالی عایشه او را به کنارهمان رود می برند اما عایشه که تاب ازدست داده است شروع به خواندن این اشعار می کند :

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان/سیل گل لاله زار واوا دلبرجان

برو به یار بگو یار تو امد/ گل نرگس خریدار تو امد

برو به یار بگو چشم تو روشن / همان یار وفادار تو امد

بیا ای یار که مجنون تو هستم / خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه ی می / پریشان و جگر خون تو هستم

بیا که بریم به مزارملا ممد جان/ سیل گل لاله زار واوا دلبر جان

در زمان حکومت تیموریان بر هرات رسم بر این بود که روز اول نوروز مردمان از سراسر قلمرو برای برپایی جشن عید خود را به مزارشریف می رساندند . قافله ای از بزرگان و شاعران و ادبای سرزمین به سوی بارگاه موسوم به مولا علی به راه می افتادند ، اگر عشاق و نامزادها به این کاروان ملحق می شدند می توانستند همان روز با هزینه ی دولت عروسی کنند. روز اول نوروز دشت های مزار شریف پر می شود از گل های سرخ لاله و در واقع رفتن به مزار همراه با ملا ممد جان و تماشای لاله زار کنایه از عروسی و وصال یار است همان طور که در بیت اول این ترانه امده است .


حجم : 1.75 mb

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...