Friday, February 27, 2015

گارسیا مارکز

 

وقتی نویسنده ی مورد علاقه ات می میرد احساس می کنی یتیم شده ای ، گابریل گارسیا مارکز نفس نمی کشد و دیگرصدایش از ماوراء نخواهد امد.markez

" شش ماه ویازده روز از عمر سناتور انسیمو سانچز باقی مانده بود ، که مهم ترین زن زندگی اش را ملاقات کرد. با او در دهکده ی گلستان نایب السلطنه اشنا شد. دهکده شب ها پناهگاه کشتی های قاچاقچی ها بود و در روز روشن به نظر بیهوده ترین گوشه ی صحرا می رسید .

در روبه رویش دریایی بود سوزان و ساکن و انقدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در انجا کسی بتواند خط سرنوشت کسی را تغییر بدهد.حتا اسم دهکده به نظر یک شوخی می رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه گل سرخی بود که سناتور سانچز ، شبی که با لائورا فارینا اشنا شد به انجا اورد."

از کتاب " داستان غم انگیز و باور نکردنی ارندیرای ساده دل و مادر بزرگ سنگدل"

گارسیا مارکز

پرتاب شانسی دقیق

 

در انتهای ان کوچه خاکی  که میان دو دیوار از کاه گل قرار داشت ، بجز درب خانه ما دو در دیگر هم بود . خانه ی اصغر و خانه ی هادی . اصغر با لباس های خاک گرفته و سرو صورتی زخم و زیلی همیشه خدا کارش این بود که سر کوچه بایستد ماشین هایی که از خیابان اصلی می گذشتند را سنگ بزند ، گوش این بچه و ان بچه را بپیچاند از دیوارهای راست بالا برود ، از این بام به ان بام و خلاصه این که "کوچه گشتی" بود به قول بزرگتر ها برای خودش.

برای اصغر بالا پایین رفتن از دربهای بسته کاری نداشت ، درب بسته با درب باز یکی بود همیشه می دیدم که از بالای درودیوار خانه شان وارد و خارج می شود . من و هادی اما عرضه این کارها را نداشتیم ، بچه مودب های محل بودیم که نه فحش بلد بودیم نه الک دو لک و نه می توانستیم حتا سنگی برداریم و بزنیم به دیوار کاه گلی ، چه رسد به این که شیشه همسایه را پایین بیاوریم .

من وهادی همبازی هم بودیم اما به جز اصغر نفر چهارمی هم بود که شاهد بازی ما بود ، خواهر هادی ، که انوقتها فکر می کردم زیباترین دختری ست که در زندگی ام دیده ام. حیاط خانه ی هادی پر بود از بوته های گوجه و بادمجان و گلهای شب بو و درست ان سوی بوته ها، دختری با دامن گشاد گل دار و یک روسری کوچک ، فرشی روی حیاط پهن کرده بود و منتظر بود تا من بیایم و به او در درسها کمک کنم همان طور که مادرش از مادرم خواسته بود .

درس و کلاس که تمام می شد با هادی می زدیم به کوچه و انوقت نوبت اصغر بود تا چشمک ها و لبخندهای معنی دارش را نثارم کند. بارها و بارها از من پرسیده بود با خواهر هادی راجع به چه چیزی صحبت می کنی ، از روی بام دیدم که با هم می خندید، دختر خوشکلی است نه ؟ تا به حال چند بار او را بوسیده ای ؟

ووقتی جوابی از من نمی شنید . می دوید وسط کوچه و بلند بلند می خندید.

گرچه من و هادی با اصغر از یک سنخ نبودیم اما برخی بعد ازظهرهای کسل کننده ی و گرم تابستان ارام ارام ما را به سمت هم می کشاند ، انقدر بی حالی و کسلی حوصله مان را سر می برد که به هر پیشنهادی از جانب اصغر نه نمی گفتیم ، خواب  بعد از ظهر والدین مان باعث می شد اهسته اهسته  به سوی شیطنت های اصغری روی بیاوریم .

در سایه روشن بعدازظهر ان روز کسل کننده ، اصغر از من و هادی خواست تا با هم یک بازی جدید بکنیم " پول بازی".

پول بازی یعنی همان قمار ، یک دایره روی زمین می کشی و سکه هایت را داخلش می گذاری ، دو سنگ صاف را " مته " قرار می دهی و از فاصله ی دور می زنی به سکه ها تا ازخط دایره خارج شود ، انوقت می شود مال خودت . به پیشنهاد هادی پذیرفتم ، سکه ی یک تومانی و دو تومانی را گذاشتم و بزودی دانستم که او خداوندگار این بازی است ، حسابی روی دور باخت بودم ، که متوجه شدم خواهر هادی هم از ابتدا نظاره گر مان بوده است ،

از خنده ها و تمسخرهای اصغر  دانستم که این حریف لعنتی مرا به یک دول دعوت کرده تا سکه ی یک پولم کند و با خاک کوچه یکسان. اخرین سکه ها را هم می باختم ، اما با خوش اقبالی ورق برگشت و کمی برد عایدم شد با یک پرتاب شانسی دقیق . اصغر می خواست کار را تمام کند ، عرق کرده بود مثل من ، بازی جدی شده بود ، خواهرهادی همچنان تماشا می کرد.

تمام سکه های او در مقابل تمام سکه های من ، سکه ها را روی هم گذاشتیم و قرعه ی پرتاب به نام او افتاد ، مته را پرتاب کرد، چرخش دورانی اش را اهسته می دیدم که به سوی سکه ها می رود، کارم تمام است

به فاصله ی مویی مته به هدف نخورد و حالا نوبت من بود، خدا خدا می کردم ، عرق از سرو صورتم می چکید، یک نگاه به خط ، یک نگاه به سکه ها و یک نگاه به چهار چوب  درب خانه ی هادی..

چشم ها را بستم و اینبار هم یک پرتاب شانسی دقیق.

 

بمانی و پیوند

در میان بسیار از مردمان سرزمین من نام ها می توانند در سرنوشت و نوع زندگی یک انسان تاثیر زیادی داشته باشند ، در میان این عده بسیار مهم است که اسم تان چه باشد تا برایتان بگویند که چطور زندگی خواهی کرد. ملایان و بزرگان و ریش سفیدان ،  به زنی که چندین اولادش را از دست داده پیشنهاد می کنند که اینبار نام فرزند دخترت را " بمانی " بگذار و یا اسم فرزند پسرت را مثلا " پیوند " .

 

بمانی بگذار شاید این بار پروردگار کاری کند تا این فرزند دختر بماند و پیوند بگذار که خدای متعال ان را به زندگی پیوند دهد ، "علی نگاه " بگذار که علی نگهدارش باشد ، "خدا نظر" بگذار که خداوند نظری کند و او زنده بماند .

 

برای زنی که اولاد دختر زیاد می اورد کوچک ترین بچه اش که او هم دختر است را " بس گل " می گذارند شاید که این خاتمه ی گل ها بوده و نقطه ی پایانی شود بر دخترزایی و بعدی پسر شود.

 

براستی ایا واقعا چنین است ؟ ایا " محبوبه ها " همیشه با قرص و دارو و درمان سر و کار دارند ؟ ایا " حسن ها " و " زینب ها " در زندگی جفادیده  و رنج کش خواهند بود . ایا " حسین ها " ادم هایی هستند که اسایش نمی بینند و در عشق شکست خورده اند ؟ ایا طاهره ها ادم های خوش شانسی هستند ؟ حمید ها ثروتمند و مال و منال دار خواهند شد ؟ محمد رضاها انسانهای تنهایی اند که از زندگی خیری نمی بینند ؟ محسن ها ساده و خجالتی هستند ؟

چنین باورهایی قرن هاست همچون درختان کهن در فرهنگ ما ریشه دوانیده است.

linkwithin

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...